4شنبه رفتم دانشگاه و بين يكي از كلاس ها آقايي برام اين آهنگ رو از تو گوشيش پخش كرد:
شنبه رو خيلي دوست دارم چون تو به من اميد ميدي
نوشته هامو مي گيري جاش كاغذ سفيد ميدي
شعرامو از بر مي خوني
براي هركي عاشقه
شروع يه قصيده رو به قلب من نويد ميدي
من عاشق يكشنبه هام
چون با تو تنها مي مونم
ترانه هاي خوبم رو تو خلوت تو مي خونم
بهت ميگم كه قلب من فقط واسه تو ميزنه
يه كمي اغراق مي كنم، اينو خودم خوب مي دونم
دوشنبه ها رو دوست دارم
چون روز ديوونگيه
عقل رو با دست پس مي زنم
اينم يه جور زمدگيه
عاشق اون ميشم كه خوب ديوونه بازي بلده
بردن هيچ دوست نداره، عاشق بازندگيه
سه شنبه ها رو دوست دارم
چون عشقمو پس نميدي
اون قلب پر محبت رو ديگه به هيچ كس نميدي
دستم رو تو دست ميگيري
برام لالايي مي خوني
غصه هاتو به حس من تا جايي كه هست نميگي
چهارشنبه ها رو دوست دارم
چون تو به من زنگ مي زني
به تيرگي هاي دلم آبي كمرنگ ميزني
با اون صداي مهربون
اول بهم سلام ميدي
به شيشه هاي فاصله يكي يكي سنگ ميزني
پنج شنبه ها رو دوست دارم چون ديگه غمگين نميشي
دلواپس رهايي از حرفاي سنگين نميشي
يه شاخه گل برات بسه
تا بدوني دوست دارم
در به در و خراب اون گل هاي رنگين نميشي
جمعهذ ديگه نهايته بايد كه عشقو بردارم
بعد يه هفته عاشقي
عشق رو تو دستش بذارم
بهش بگم اون روزا رو با اين يكي جمع بكنه
بعدش خودش مي فهمه كه
هفت روزه كه دوستش دارم!!!
بعد يه پاكت بهم داد كه توش هشت تا كارت بود. اوليش نوشته بود هفته ي عاشقي و بقيه اش هم هر كدوم از روزاي هفته بود با اون شعراش، كنارشم عكساي فانتزي بود كه به اين شعرا ربط داشت. خداييش سورپرايز شدم. خيلي خوشم اومد از كارش. آخه خودش درست كرده بود. خيلي هنرمنده آقاييم قربونش برم.
دوشنبه اين هفته نمي تونم برم دانشگاه چون وقت دكتر دارم. به خاطر همين آقايي ديروز(شنبه) اومد تهران و طبق معمول رفتيم كوچه مروي خريد. من دو تا مانتو و دو تا لاك خريدم. (البته آقايي لاكا رو برام خريد) و چون هنوز واسه آقايي عيدي نخريده بودم براش يه دونه ماشين هاي خفني كه خودش داره خريدم. آقايي هم يه لامپ خريد براي چراغ مطالعه ش.
خيلي خوش گذشت ، اون قدر كه اصلا زمان رو حس نكردم و يهو ديدم كه ساعت 3 شده. بعدم رفتيم وليعصر و ناهار خورديم.بعدم مثل هميشه به سختي از آقايي جدا شدم البته آقايي منو تا دو ايستگاه تهرانسر رسوند.
ادامه مطلب